تبليغاتX
مرا بگیر از تمام لحظه هایی که بی تو گذشت

مرا بگیر از تمام لحظه هایی که بی تو گذشت

 

تقدیم به تو که وقتی زبان می گشایی، رگ های فروبسته ی هزار پرسش بی امانم را پاسخ می گویی و هجوم بی امان نفس هایت، دفتر پر برگ ندانسته های اندیشه ام را صفحه به صفحه بر باد می دهد. ای آشنا! با من سخن بگو..

 

مرا دوست بدار،اندکی ولی طولانی .

 

می خواهم یک دقیقه سکوت کنم. به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند..

 

وقتي از كسي كه دوست داري هيچ خبري نيست خوشحال باش

چون حتما جاش خوبه و همه چیز رو براهه كه از يادش رفتي.

 

 

بخندیم ، امّا سرمایه خنده ی ما، گریه دیگران نباشد.

 

 

 

زندگی را دور بزن و آن گاه که بر بلند ترین قله ها رسیدی، لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیدند.

 

هیچ گاه عشق  به آدمیان را همیشگی مپندار ، از روزی که دل می بندی این نیرو را نیز در خویش بیافرین که اگر تنهایت گذاشت نشکنی ... و اگر خُرد شدی باز هم نامید مشو چون آرام جان دیگری در راه است .

 

 

قدر لحظه هاي عمر را هيچ كس مانند گور كن پير نمي داند 

 

  

زن از ديدگاه دكتر علي شريعتي

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ....  

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ....

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...

براي ازدواجش  در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد ميشود؛  عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 10:9  توسط ..★رهگذرغریب..★  | 

 

کاش ترازویی برای اندازه گرفتن دلتنگی وجود داشت

 

کاش می توانستی در رویاهایم بخوابی و در ارزوهایم بیدار شوی

 

 هرشب با حریر پوست تو به خواب میروم

وهر صبح با در اغوش داشتن تو ازخواب بیدار میشم

نیمه شب وقتی چشم باز میکنم تو نیستی....

 

 

اینم یادگار دوست خوبمه

روزها از پی هم می گذرند. هر روزی که می گذرد فرصتی

برای خوبتر شدن را از دست می‌دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم

 تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام .

 یادم نرود تلاش را... کوشش را.... و رسیدن به تو را

 

من به مردی وفا نمودم و او پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد غیر از آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبکسر بود خود ندانم چگونه رامش کرد
او که میگفت دوستت دارم پس چرا زهر غم به جامش کرد
اگر از شهد آتشین لب من جرعه ای نوش کرد وشد سرمست
حسرتم نیست ز آنکه این لب را بوسه های نداده بسیار است
باز هم در نگاه خاموشم قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون به تن کنم جامه فتنه های نهفته ای دارم
بازهم میتوان به گیسویم چنگی از روی عشق و مستی زد
باز هم می توان در آغوشم پشت پا بر جهان هستی زد
 باز هم می دود به دنبالم دیدگانی پر از امید و نیاز
باز هم با هزار خواهش گنگ میدهندم به سوی خویش آواز
باز هم دارم آنچه را که شبی ریختم چون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او میگفت تکیه گاهیست بهر آلامش
ز آنچه دادم به او مرا غم نیست حسرت و اضطراب و ماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش بخدا چیز دیگرم کم نیست
کو دلم کو دلی که برد و ندادغارتم کرده داد میخواهم
دل خونین مرا چکار اید دلی آزاد و شاد میخواهم
دگرم آرزوی عشقی نیست یدلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز می نالید که هنوزم نظر باو باشد
او که از من برید و ترکم کرد  پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم دل آشفته حال غافل را

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 23:51  توسط ..★رهگذرغریب..★  | 

 

 

 

شاعر نیستم

حرف های تازه هم ندارم

فقط با شما

دردهای کهنه را مرور می کنم

 

Ô

میبینی سکوتم را...؟

دوست داشتن همیشه گفتن نیست...دیدن نیست...

گاه سکوت است...گاه نگاه...

 

 

 

الفبای دلتنگی های دلم را چگونه از بر خواهی کرد

که تعداد حروفش تو را به جنون می کشاند

شاید با تنهایی خودت بتوانی دلتنگیهایم

راجمله بندی کنم و من عشق را در میان واژه ها بیابم.

 

 

 

من از سکوت گریزان بوده ام همیشه.... اما سالهاست که سکوت کرده ام

و اینک ترس مرا تکان میدهد و من پیوسته به عقب بر میگردم و ازخود

این سوال را بارها می پرسم: که ایا راه را عوضی امده ام؟

دلم گرفته از این فریبها و نیرنگها...

از این دو رویه مردمان بیهوده گر...از انهایی که خدا را پشت یک تکه ابر پنهان کرده اند...

چرا؟

چرا سادگیها همیشه تهش باختن است؟

چرا قلب ساده ی من همیشه ساخت و ویران نکرد اما

ساخته هایش را ویران کرد دست فریب...

چرا بالهایم را دیگران نمیبینند؟

پرواز را از همین سکوی کوچک هم می شود اغاز کرد.

 

 

تنها بازمانده ی کشتی شکسته ای به جزیزه ی کوچک خالی افتاد، او دعا کرد که خدا نجاتش دهد اگرچه روزها افق را به دنبال یاری رسانی ازنظر میگذراند اما کسی نمی امد سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پارها ، کلبه ای بسازد تا خود را حفظ کند و دارائی اندکش را در ان نگه دارد

 روزی برای جست و جوی غذا به بیرون رفته بود به هنگام برگشتن دید که کلبه اش درحال سوختن است ودودی از ان به اسمان می رود متآسفانه بدترین اتفاق ممکن  برای او افتاده بود وهمه چیز او نابود شده بود از شدت اندوه وخشم درجا خشکش زد وفریاد زد : خدایا چرا؟

صبح زود باصدای بوق یک کشتی که به ساحل نزدیک میشد از خواب پرید، کشتی که قصد داشت نجاتش دهد

مرد خسته ازنجات کنندگان پرسید : چطور شد که جزیره را پیدا کردید؟

انها جواب دادند: متوجه علائمی که با دود می ساختی شدیم.

پس بیاد داشته باش دفعه دیگه که کلبه ات سوخت وخاکستر شد ممکن است دودهای برخاسته از ان علائمی باشد که عظمت خدا را به کمک می خواند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 20:40  توسط ..★رهگذرغریب..★  | 

 

 

گریه شاید زبان ضعف باشد

شاید خیلی کودکانه

اما هرگاه گونه هایم خیس می شوند

می دانم ...نه ضعیفم...نه کودک

می دانم لبریز از احساسم

 

 

 

تو اگه می دانستی که چه دردی دارد

که چه رنجی دارد

خنجراز دست عزیزان خوردن...

از من خسته نمی پرسیدی :

که ای دوست چرا تنهایی؟

 

بازهم قلبی به پایم افتاد بازهم چشمی به رویم خیره شد

بازهم درگیر و دار یک نبرد عشق من برقلب سردی چیره شد

بازهم از چشمه ی لبهای من تشنه ای سیراب شد

بازهم دربستر اغوش من رهرویی در خواب شد

بردوچشمش دیده می دوزم به نازخودنمیدانم چه جویم دراو

عاشقی دیوانه می خواهم که زود بگذرد ازجاه و مال و ابرو

اوشراب بوسه می خواهد زمن، من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من طالبم ان لذت جاوید را

من صفای عشق می خواهم ازاو تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد ازمن اتشین تا بسوزاند در او تشویش را

او به من میگوید ای اغوش گرم مست نازم کن که من دیوانه ام

من به او میگویم ای نا اشنا بگذرازمن من ترا بیگانه ام

اه ازاین دل ،اه ازاین جام امید عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای ، ای دریغا کس به اوازش نخواند 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 2:36  توسط ..★رهگذرغریب..★  | 

   

نميداني تنهايي من چقدر بزرگ است

حتي اگر هزار سيب از دستهايم بچینی

باز هم نميداني كه ريشه هاي اين درخت

 تا چه عمقي از خاك فرو رفته اند.

وحتي اگر صد بار پرنده شوي

وصد لانه بر شاخه هايم بسازي

باز هم سكوت سنگین نگاهم نمی شکند

کاش می دانستي تنهاييم چقدر بزرگ است...

 

شايد بتوانم از جنگل بگذرم و به كوه برسم

شايد بتوانم از كوه عبور كنم و به دريا برسم

شايد بتوانم از دريا بگذرم وبه ساحل برسم

شايد بتوانم از ساحل بگذرم و به ماه برسم

اما...

اما هرگز نمي توانم در ياد تو باشم و به تو نرسم

نمي توانم...

 

 

عاشقت خواهم ماند..............بي آنكه بداني.

 دوستت خواهم داشت ................بي آنكه بگويم .

 درد دل خواهم گفت............بي هيچ كلامي .

 گوش خواهم داد ....................بي هيچ سخني .

در آغوشت خواهم گريست.......بي آنكه حس كني .

در تو ذوب خواهم شد ...........بي هيچ حرارتي .

 اين گونه شايد احساسم نميرد ...

 

 

                         براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست.

                         لازم نيست آن را در قلبش فرو کني

                         يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن...

                         خاطره پريدن با او کاري مي کند که

                         خودش را به اعماق دره ها پرت کند ..

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 13:36  توسط ..★رهگذرغریب..★  | 

 

ازبيم و اميد عشق رنجورم ارامش جاودانه مي خواهم

بر حسرت دل دگر نيفزايم اسايش بي كرانه مي خواهم

پا برسردل نهاده مي گويم بگذشتن از ان ستيزه جو خوشتر

يك بوسه زجام زهر بگرفتن از بوسه ي اتشين او خوشتر

پنداشت اگر شبي بسر مستي در دامن عشق او سحر كردم

شبهاي دگر كه رفته از عمرم دردامن ديگران بسر كردم

ديگر نكنم ز روي ناداني قرباني عشق او غرورم را

شايد كه چو بگذرم از او يابم ان گمشده ي شادي و سرورم را

ان كس كه مرا نشاط ومستي داد ان كس كه مرا اميد وشادي بود

هرجا كه نشست بي تأمل گويد:او يك زن ساده لوح عادي بود

مي سوزم از اين دورويي و نيرنگ يكرنگي كودكانه مي خواهم

اي مرگ از ان لبان خاموشت يك بوسه ي جاودانه مي خواهم

عشقي كه تو را نثار ره كردم درسينه ي ديگري نخواهي يافت

زان بوسه كه بر لبانت افشاندم سوزنده تر از ان نخواهي يافت

در جست وجوي تو ونگاه تو، ديگر ندود نگاه بي تابم

انديشه ي ان دوچشم رويايي هرگز نبرد زديدگان خوابم

ديگر بهواي لحظه يي ديدار دنبال تو دربه در نمي گردم

دنبال تو اي اميد بي حاصل ديوانه و بي خبر نمي گردم

...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 2:48  توسط ..★رهگذرغریب..★  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 13:51  توسط ..★رهگذرغریب..★  | 

 

اين روزها به لحظه اي رسيدم كه با تمام وجود ملتمسانه 

از اشكهايم مي خواهم كه يادت را از ذهن من بشويند.

من تمام فريادها را برسر خود مي كشم چرا كه مي دانستم دراين

وادي ، عشق و صداقت مدتهاست كه پر كشيده اند اما با اين همه ،

تمام بدبيني ها و نفرتها را به تاريك خانه ي دل سپردم.

ودر گذرگاهت سرودي ديكرگونه اغاز كردم وتو...چه بي رحمانه

اولين تپش هاي عاشقانه ي قلب مرا در هم كوبيدي.

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان فروختي.

اولين ميهمان تنهايي هايم بودي.

روزي را كه قايقي ساختيم و انرا از ساحل سرد سكوت به درياي

حوادث رهسپار كرديم دستانم از پارو زدن خسته بود...دلم گرفته بود

زخم دستهايم را مرهم شدي وشدي پارو زن قايق تنهاي هايم .

به تو تكيه كردم و هيج گاه از زخمهاي روحم چيزي نگفتم و چه 

 ارام انها را درخود مخفي كردم.

دوست داشتم برق چشمانت را مرهمي كني بر زخمهاي دلم اما....

مدتها بود كه به راه هاي رفته...گذشته هاي دور خيره

شده بودي...من تك و تنها پارو مي زدم و دستهايم از فرط رنج و درد

 به خون اغشته بود .

تحمل كردم...هيج نگفتم...جون زندگي به من اموخته بود كه

صبورانه بايد جنگيد.

به من اموخته بود در سرزميني كه تنها اشكها يخ نبسته اند

بايد زندگي كرد.

                                                                               

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 18:49  توسط ..★رهگذرغریب..★  | 

 

 

نبودنت بهترين بهانه است براي اشك ريختن...

ولي كاش بودي تا اشكهايم از شوق ديدارت سرازير مي شد

كاش بودي و دستهاي مهربانت مرهم همه دلتنگيها و نبودنهايت مي شد

كاش بودي تا سر به روي شانه هاي مهربانت مي گذاشتم ودردهايم را به گوش تو مي رساندم

مي داني اگر از كنارم بروي لحظه هاي زندگي برايم پر از درد و عذاب مي شوند

مي دانم كه نمي داني بدون تو ديگر بهانه اي نيست براي ادامه زندگي جز انتظار

انتظار........

شش حرف و چهار نقطه، كلمه ي كوتاهيه اما معنيش رو شايد سالها طول بكشه تا بفهمي.

تو اين كلمه ي كوچك ده ها كلمه وجود دارد كه تجربه كردن هر كدومش دل شير ميخواهد.

تنهايي،چشم براه بودن،غم،غصه،نااميدي،شكنجه،دلتنگي،صبوري،اشك بيصدا،هق هق شبونه،پشيموني،افسردگي،بي خبري و دلواپسي..

براي هركدام از اين كلمات چند حرفي كه خيلي راحت روي كاغذ نوشته ميشه بايد زجر وسختي را تحمل كرد تا معاني شون رو فهميدو دركشون كرد.

متنفرم از هر جيزي كه زمان را به ياد من مي اورد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 17:34  توسط ..★رهگذرغریب..★  | 

 

نمي دانم

نمي دانم دلم گم شده يااوني كه به او دل سپردم...

نمي دانم اعتماد بي جا كردم يا بي جا به من اعتماد كردند...

نمي دانم لياقت او را نداشتم يا اون لايق من نبود...

نمي دانم من در حق عشقمان خيانت كردم يا او...

او قدر ندانست يامن،نمي دانم...

نمي دانم خدا اين را قسمت ما كرد يا ما خود قسمت را رقم زديم؟

نمي دانم چرا وقتي كه دل بستن سهل است،دل كندن اسان نيست؟

هنوز نمي دانم با بودن او زندگي سخت است يا بي او؟

نمي دانم شكستن غرورم سخت تر است يا شنيدن صداي شكستن قلبم؟

نمي دانم تو به من عشق را اموختي يا مي خواهي نفرت را يادم بدهي؟

نمي دانم بگويم چرا امدي؟يا بپرسم چرا رفتي؟

                               من نمي دانم،نمي دانم

                                                              تو بگو.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 16:0  توسط ..★رهگذرغریب..★  | 

 

اسير

تورو ميخواهم و ميدانم كه هرگز به كام دل در اغوشت نگيرم

توئي ان اسمان صاف و روشن من اين كنج قفس مرغي اسيرم

زپشت ميله هاي سرد و تيره نگاه حسرتم حيران به رويت

دراين فكرم كه دستي پيش ايد ومن ناگه گشايم پر به سويت

دراين فكرم كه دریك لحظه غفلت از اين زندانبان خاموش پربگيرم

به چشم مرد زندانبان بخندم كنارت زندگي از سر بگيرم

دراين فكرم و ميدانم كه هرگز مرا ياراي رفتن زین قفس نيست

اگرهم مرد زندانبان بخواهد دگر ازبهر پروازم نفس نيست

زپشت ميله ها هرصبح روشن نگاه كودكي خندد به رويم

چومن سركنم اواي شادي لبش با بوسه اي ايد به سويم

اگر اي اسمان،خواهم كه يك روز از اين زندان خاموش پربگيرم

به چشم كودك گريان چه گويم؟زمن بگذر،كه من مرغي اسيرم

من ان شمعم كه باسوز دل خويش فروزان ميكنم ويرانه اي را

اگرخواهم كه خاموشي گزينم پريشان ميكنم كاشانه اي را

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 19:28  توسط ..★رهگذرغریب..★  |